تبليغاتX
::"":: چشم عسلي ::""::

::"":: چشم عسلي ::""::

يه زندگي که طعمه عسل بده .مثل چشات ! ! !

حضرت نوح و كربلا

 

حضرت نوح و كربلا


در كتاب شريف المشاهد شيخ شبسترى (ره )
روايت كرده كه چون حضرت نوح عليه السلام كشتى را بنا نمود و صد هزار مسمار به كشتى زد تا اينكه پنج مسمار ماند حضرت نوح عليه السلام يكى از آن پنج مسمار را برداشت .


فاَ شرَقَ بِيَدِهِ وَ اَضاءَ كَما يَضئ الكَواكِبَ الدُّريه فى اُفُق السَّماء.


پس آن مسمار در دست نوح روشن شد چنانكه ستاره رخشان در افق آسمان درخشنده مى شود. فتحيّر نوح فانطق الله المسمار بلسان طلق ذلق فقال انا باسم خير الانبياء محمّد بن عبّداللّه ((ص ))


پس نوح از درخشندگى مسمار حيران شد و خداوند عالم مسمار را بنطق و تكلم آورد با زبان كشاده و فصيح عرض كرد: كه يا نوح من بر اسم نامى خاتم انبياء محَّمد بن عبدالله مقرَّر شده ام و درخشندكى من از بركت اسم آن بزرگوار است . پس جبرئيل نازل شد و حضرت نوح عليه السلام از جبرئيل سؤ ال كرد يا جبرئيل اين چه مسمارى است كه من هرگز مثل او را در درخشندگى نديده ام .


جبرئيل گفت : اين مسمار بر اسم حضرت رسو ل اللّه (ص ) است پس ‍ حضرت نوح (على نبيّينا و آله و عليه السلام ) سه مسمار ديگر از آنها را برداشت و هر يك را به طرفى از كشتى زد، و هر يك در درخشندگى مثل سابق بودند، چون نوبت مسمار پنجم رسيد حضرت نوح عليه السلام آن را برداشت و ديد فَزَهر و انارَ و اَ ظهَر النِداوة
پس درخشان و منوّر گرديد، در دستش ، و رطوبت سرخى از آن مسمار ظاهر شد، حضرت نوح عليه السلام متعجّب ماند از جبرئيل سؤ ال كرد!


جبرئيل عرض كرد: كه اين مسمار پنجم مسمار حسين عليه السلام است و بنام اوست ، آنرا بجانب مسمار پدرش بزن ، حضرت نوح پرسيد كه اين چه رطوبت است كه از اين مسمار ظاهر مى شود؟ جبرئيل عرض كرد: كه اين خون است و احوالات و وقايع كربلا را به حضرت نوح عليه السلام بيان كرد و حضرت نوح عليه السلام گريست و بر قاتلين آن حضرت لعن نمود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

يا رقيه (س)

 

ماتمکده

 

شبها و روزهای سیاه و غمناک زینب (س) ...

 

 

سری به نیزه بلند است در برابر زینب

خدا  کند  که  نباشد  سر برادر زینب

 

 

یا حسین (غ)

 

 

 

دلم واسه عمو جونم  یه ذره شد

رفته بودآب بیاره فدایی رقیه شد

 

 

یا ابوالفضل (ع)

 

 

 

سینه می زنم کوری چشم بنی امیه

سفره  دلم  شده  بنام  خانوم  رقیه

 

 

یا رقیه (س)

 

غم این روزها بد جوری تو دلم سنگینی می کنه ....

شهادت امام حسین (ع) توی ۶ مرحله است  که مرحله ششم (بریدن سرمبارک ) خودش ۱۰ مرحله است..

 

یا صاحب الزمان (عج )

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

يا قاسم ابن الحسن (ع)

 

 

يا قاسم ابن الحسن (ع) 

 

 

ظهر عاشورا ..قاسم ۱۳ ساله ..قاسم ابن الحسن (قاسم پسر امام حسن (ع))...عاشورا... حسين زهرا ...تنها ..۷۲ بال شکسته ...علي اکبر ٬ عبدالله ٬ قاسم (ع) ...قاسم ۱۳ ساله ...قاسم کفن پوش .. قاسم بدون زره.........دل تو دلش نيست ..عموحسين تنهاس ... نوبته منه ...آره ميرم از عمو رخصت بگيرم ..بني هاشم ..عمو حسين .خدا کنه عمو نگه تو ۱۳ ساله اي .خدا کنه عمو نگه آخه قاسم زره اندازه تو ندارم ...خدا کنه نگه نه ..من قاسمم..به خيمه رسيد .عمو جان ..عمو حسين تنهاس ... جان عمو بيا تو ... اومده عرض ادب و احترام ..عمو رخصت مي دي ٬ ميدون ؟؟ بالاخره اون لحظه تلخ  براي  حسين (ع)  اتفاق افتاد .. آخه قاسم هم مثل رقيه تشت ديده..وقتي بابا توي تشت زهرو بالا مياورد قاسم ۵ ساله کنار تشت زهر بود و ناله مي زد : بابا ....بابا .اونجا اون موقع حسن (ع) دستاي قاسمشو گذاشت تو دست حسين (ع) و فرمود :حسين جان تو کربلامراقب قاسمم باش ...حسين (ع) به ياد  کلام برادر .. آخه عشق و آقاي عباس٬ حسين بود  و  عشق و آقاي حسين٬ برادرش حسن بود ...قاسم دوباره رخصت خواست ..  عمو گفت : نه جان عمو .. زوده حالا برو ..برو ..تو ۱۳ سالته عمو٬ برو ...دنيا تو چشاي قاسم تيره تر شده ..عرض احترام مي کنه و بر مي گرده تو خيمه ..يه گوشه مي شينه ...زانو هاشو مي گيره تو بغلش سرشو ميذاره رو زانو هاش ..آره چون بابا ندارم نمي ذارن برم ...آره چون ۱۳ سالمه نمي ذارن برم ...فکر مي کنن من کوچيکم ...من قاسمم . بابا ..بابا ... عمو نذاشت برم تو ميدون ... عبدالله اومد ...قاسم بيا اين نامه باباته ... ببين توش چي نوشته ...قاسم نامرو گرفت آره آره خطه بابامه ..خوندش ..توش نوشته قاسم عزيزه بابا يه وقت عمو روتو کربلا تنها نذاري ..خنديد خوشحال شد حالا سند داره ..حالا عمو اينو ببينه مي ذاره من برم تو ميدون بابام گفته ...بابا... امام حسين خيلي قاسمو دوس داشت از همه بچه ها بيشتر آخه قاسم بوي برادر مي داد ..شهادت قاسم با همه فرق داشت ...به بد ترين  حالت شهيد شد ..شهادتش از همه سختتربود ...يا حسين ...بدو بدو اومد کنار خيمه آقا .. عمو عمو جان اين نامرو بخون ...عمو نامرو باز کرد آره بوي برادر مي داد ...اونو بوسيد و روي چشمان مبارکش گذاشت ..نگاهي به قاسم کرد ... قاسمو به آغوش کشيد ..آخه اين آخرين باريه که برادر زادشو مي بينه ... سينه به سينه محکم تو آغوش عمو حسين .. حسين (ع) به قدري گريه کردند که از حال رفتند و بر زمين افتادند ...قاسم خوشحال شد ديگه مرد شده بود واسه خودش ... يه باره ديگه هم امتحان مرد شدنشو پس داده  ... قبل از اينکه به ميدون بره (شب عاشورا )امام حسین (ع) ميپرسه قاسم جان :مرگ براي تو چه جوريه ؟؟؟ مي فرماين : از عسل شيرين تر ...از عسل شيرين تر ...از عسل شيرين تر.

 

 

    يا قاسم ابن الحسن (ع)   

 

 

امام حسين (ع) مي فرماين : بگردين کوچيک ترين زره و کلاه خودو واسه قاسم بيارين ..آوردن ولي اندازه قاسم نيست ..بازم بزرگه .. کلاه خودو گذاشتن روسرش تا گردن توي کلاه خود فرو رفت ..آخه عمو جان تو که لباس جنگيم اندازت نمي شه .. فداي قلبت ... عيبي نداره ...عمو عمامشو گذاشت سره قاسم ... گفت کفن بيارين ..آوردن ..کرد تنه قاسم ... قاسم خيلي کوچيک بود ..آخه ۱۳ سالشه .. سني نداره ..شمشيرو دادن بدستش ..نوک شمشير تو دستاي قاسم بزمين کشيده مي شد ..نمي تونست خوب تو دستاش بگيره ...عمو بغلش کرد نشوندش روي اسب ..پاش به رکاب هم نمي رسيد .. قاسم خيلي کوچيک بود ..آخه ۱۳ سال که سني نيست .. آخه ۱۳ سال که کشتن نداره لعنت خدا بر يزيد ... عمه اومد اسفند تو دستاش بود دوره سره قاسم چرخوند ..قاسم يه تيکه ماه بود ..واقعا" يه تيکه ماه ..خيلي قشنگ بود ..عمه زينب اسفند براش دود کرد چشمش نزنن نامردا...نجمه خانوم اومد ..رباب اومد .. همه اومدن کنار اسب قاسم ... حالا قاسم بايد رجز خوني مي کرد .. با دستاي کوچيک اما مردونش شمشيرش و بالا برد .. من ٬ من قاسمم ٬ قاسم ابن الحسن ٬ من قاتله ازرقم ... من قاسمم ...لشگره دشمن يه نگاه تمسخر آميز به قاسم انداخت و گفت برين برين زودتر صداشو خاموش کنين ..برين داغشو تو جيگره عموش بذارين ...به ازرق گفتن برو ..تو برو و اين افتخارو پيدا کن ( ازرق جنگجوي فوق العاده اي بود به قدري که ايستاده هزارتا سواررو حريف بود ) بهش برخورد ..من برم ..واسه من افت داره بخوام با اين بچه بجنگم ..۴ تا پسر داشت ..به بزرگه گفت تو برو برو داغشو بذار توجيگره مادرش ..رفت قاسم با يه ترفنده نظامي اونو کشت ..ازرق به پسر دوم گفت تو برو برو و انتقامه برادرتو بگير  ..دومي هم رفت داغ اونم گذاشت تو جيگره باباش ..ازرق خشمگين شد و برادره سومو فرستاد بازم با يه ترفنده نظامي برادره سومو کشت ..نوبت به چهارمي رسيد ..دو سه سال از قاسم بزرگتر بود ...بازم با يه ترفند اونم کشت ...ديگه ازرق خونش به جوش اومده بود .. خودش دس بکار شد ...با شدت تموم بدونه ترفنداي نظامي ( مثلا" با اسب دور هم ديگه بچرخن ) از اسب پياده شد شمشيرشو بالا برد که قاسم گفت : اصبر ..اصبر ..صبر کن صبر کن .. همينجور که ازرق شمشيرش بالا بود يه نگاه به قاسم انداخت و گفت چرا ؟؟؟ قاسم گفت تو چه فرمانده اي هستي ؟؟؟ازرق گفت براي چي ؟؟؟ قاسم گفت : تو واقعا" چه فرمانده اي هستي که بنده کفشت بازه .. ازرق سرشو پايين آورد تا به کفشش نگاه کنه که قاسم چنان شمشيرو به فرقه سرش زد که تا بيني سرش شکافته شد ... فرمانده فرياد زد بريد بريد اينو بکشيد که بخدا  همين بچه هممونو به کشتن مي ده ....ديگه تک تک فايده نداشت کسي حريف ۱۳ ساله کربلا نبود .فرمانده فرياد زد تا عموش سرش گرمه به جنگ همه بريزيد رو سرش و تيکه تيکش کنين ...يه گروه ريختن رو سره عزيزه حسين ...از اسب افتاد بروي زمين ..يه دفه عمو صدا شنيد : عمو ..عمو بفريادم برس ..ديد قاسمش زيره سماي اسباس ديگه استخواني نداره تمام تنش تيکه تيکس استخوانش روي خاکه ...دويد رسيد به پيکره گل پرپرش بغلش کرد عمو جان تو خيلي کوچيک بودي عمو جان تو قدت کوتاه بود حالا هم قده علي اکبرم شدي ..يا حسين ... عمه بيا ببين قاسمت چه قدي کشيده ..ببين يه دفعه چقد بزرگ شده ..نامرد اومد با شمشير فرقه قاسمو بشکافه که عمو با يه ضربه دستشو قطع کرد ...وقتي عمو زانو مي زد قده قاسم تا گردنه عمو بود حالا بياين ببينين از بس زيره سم اسبا بدنش مونده بود کش اومده بود حالا قدش از عمو هم بلند تر شده .....وقتي سره مبارکه قاسمو براي يزيد بردن ..صورتي که جمش کرده بودن ..صورتي که غرقه به خون و کوفته و له بود ... يزيد ۳ بار از روي صندلي بلند شد و نشست ..و آخر گفت اين سره کيه که مثل تيکه ماهه ... اين سره کيه واسه من آوردين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 ولعن الله ال زياد  و ال مروان  و لعن الله بني اميه قاطبه  ولعن الله ابن مرجانه و لعن الله عمربن سعد و لعن الله و شمرا و لعن الله امه اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

حسین (ع)

 

 

بعده يه عمري گدايي شب جمعم يادم نميره

 

 

هر دلي شد کربلايي عاقبت از غمت مي ميره

 

 

 

 

سقای دشت کربلا ابوالفضل

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

عيدتان مبارک...

 

 

عيد بزرگ قربان مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

فاطمه (س) يا حسين (ع)

 

کيست مرا ياري کند

 

 

لبيک يا

 

 

حسين حسين

 

 

يه مادر که چشماش يه ابره بهاره

 

يه دختر که چشماش ستاره مي باره

 

مي خونه  مي خونه

 

ديشب  ٬ مادر  ٬ تا صب ٬ نخوابيد   ٬ از درده پهلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

منتظرتم ....

 

سلام :

 

 

من هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

شفيع من ام البنينه

 

هرجا برات گریه کنم بهشته یا اباالفضل

 

زهرا بروی قلب من نوشته یا اباالفضل

 

حرم قشنگت آرزومه

 

نوکری تو آبرومه

 

به عشق تو زنده می مونم

 

بدون تو کارم تمومه

 

چشمای بی مقدارمو به پرچمت می دوزم

 

تقدیر من اینه آقا از عشق تو بسوزم

 

 

ای کاش دل درمونشوازت بگیره امشب

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

داري پير ميشي و خبر نداري...

 

ديگه عاشق شدن ناز کشيدن

 

فايده نداره  نداره

 

ديگه دنباله آهو دويدن

 

فايده نداره  نداره

 

 چرا اين درو اون در مي زني اي دل غافل

 

ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره

 

وقتي اي دل به گيسوي پريشون مي رسي

 

خودتو نيگه دار

 

وقتي اي دل به چشماي غزل خون مي رسي

 

خودتو نگه دار

 

ديگه عاشق شدن ناز کشيدن

 

 فايده نداره  نداره

 

ديگه دنبال آهو دويدن

 

فايده نداره  نداره

 

اي دل ديگه بال و پر نداري

 

داري پير ميشي و خبر نداري

 

وقتي اي دل به گيسوي پريشون مي رسي

 

خودتو نيگه دار  خودتو نيگه دار

 

وقتي اي دل به چشماي غزل خون مي رسي

 

خودتو نگه دار خودتونگه دار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

....................

 

دلم دل تنگه و مهر تو مي خواد

 

 

دلم رو در پي غم ها نذاري

 

*************************************

 

 مرگم لیاقت می خواد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

انتظار ....

 

انتظار سخت است

 

فراموش کردن هم سخت است

 

اما اينکه نداني بايد انتظار بکشي

 

يا فراموش کني سخت تر است

 

 

******************

در هجران یار

 

 

نه وصلت ديده بودم کاشکي اي گل نه هجرانت
که جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت
تحمل گفتي و من هم که کردم سال‌ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه يادت رفته پيمانت
چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکداماني
حذر از خار دامنگير کن دستم به دامانت
تمناي وصالم نيست عشق من بگير از من
به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت
اميد خسته‌ام تا چند گيرد با اجل کشتي
بميرم يا بمانم پادشاها چيست فرمانت
چه شبهائي که چون سايه خزيدم پاي قصر تو
به اميدي که مهتاب رخت بينم در ايوانت
دل تنگم حريف درد و اندوه فراوان نيست
امان اي سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهريارا بيدلان تا عشق ميورزند
نسيم وصل را ماند نويد طبع ديوانت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

مرگ تدريجي يک رويا...

 

احساس خوبي ندارم .

ديشب جز خوشبختي و رفع کدورت چيزيو از عزيز زهرا نخواستم .

مطمئنم عيديمو بهم ميده .اونم کريمه مثل برادراش .

گرفته و درمونده تراز هميشه هستم شايد ديگه به اين زوديا آپ نداشته باشم و حتما" همين طوره .

بد رقم بهم خورده و بهم ريختم الان که دارم مي نويسم اذان گفتن .

 

الهم صلي علي محمد وآل محمد

 

خدايا به حق همين وقته عزيز تنهام نذارو خودت عنان اين زندگيو بدست بگير .

سر دردام هر روز شديد تر ميشن.راه چاره اي نيست جز توکل .

 

جوجوي عزيزم ٬ فرزند آدم ٬ سکوت ٬برادر و ... تمام دوستان خوبم که بمن سر ميزديد از همتون سپاسگزارم .حلالم کنيد .

 

پيام دلتنگي ۱به زويا : عزيزم .اين وبو وقتي که باهات آشنا شدم ساختم هرچي محبت و خوبي توش بود مال تو .ازت ممنونم که بودي و به حرفاي دلم گوش ميدادي و غمخوارم بودي واقعا" دوست دارم شايد ديگه صداي گرمتو نشنوم برات آرزوي خوشبختي دارم .

 

 

پيام دلتنگي ۲ به فرزند آدم : حرفا و احاديث زيبات منو خيلي خوشحال مي کرد دوس دارم حتي تو دوران نبودنم از با ارزش ترينو زيباترين جملاتي که داري برام بفرستي .با تمام وجود ازت ممنونم و اميدوارم همين جملات زيبا توي زندگيت سرافرازت کنه .پاينده باشي و مستدام .

 

 

پيام دلتنگي ۳ به سکوت : تو زيباترين و پر معناترين و ارزنده ترين و بهترين سکوت زندگي من بودي تو برام بهترين خاطره اين روزهاي دلتنگي هستي مي دونم خيلي آزرده و ناراحتت کردم اما تو از بهتريناي خدايي با تمام وجودم ازت سپاسگزاري مي کنم بازم باش هميشه باش و برام پيام بذار حتي حتي حتي پيام خداحافظي .

بودنت برام زندگي بودو وجودت برام آرامش .تمام لحظات داشتن دوستي چون تو برام عزيزترين روزها بود و زيباترين حرفهاي زندگيو از تو شنيدم .هميشه برات آرزوي بهترينارو دارم و از صميم قلب ستايشت مي کنم اميدوارم يه روز زندگي منم مثل تو باشه .تنهام نذار !باش !بودنت دل گرمي براي من سرسپرده به غم.

 

 

پيام دلتنگي ۴به برادر : و تو که هميشه دلت مي خواست مشکلات منو بدوني و حل کني برات آرزوي بهترينارو دارم اميدوارم هرجا هستي خوب و خوش باشي و خدارو فراموش نکني .

 

با تمام وجودم از همتون سپاسگزارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط عسل   | 

يا مهدي (عج )

 

 

 

خدا کند که بيايد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

يا امام رضا....

 

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت بر عاشقان آن حضرت مبارکباد  

 

اذن دخول حرم تو يا ابالفضله

 

دست عطا و کرم تو يا ابالفضله

 

يا امام رضا يا امام رضا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط عسل   | 

امید ایمان صلح و عشق

۴ شمع بودن که به آرامی می سوختن محیط آنقدر آرام بود که می شد صدای آنها را به خوبی شنید هر کدام از   شمعها یک نشانه بودند (امید،ایمان،صلح و عشق)

:::::::شمع اول گفت من صلح هستم هیچ کس نمی تواند همیشه من را روشن نگه دارد فکر کنم به زودی خاموش شوم

:::::::: شمع دوم گفت من ایمان هستم انگار کسی به من نیاز ندارد برای همین من دیگر رغبت ندارم که بیش از این روشن بمانم

::::::: وقتی نوبت شمع سوم شد با اندوه گفت من شمع عشق هستم من نیز توان روشن بودن را ندارم زیرا همه حتی محبت را به اطرافیان به کنار گذاشته اندو دیگر به هم عشق نمی ورزند

ناگهان کودکی وارد اطاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند گفت:شما که قرار بود تا آخر راه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید این را گفت و گریه کرد

:::::شمع چهارم گفت:نگران نباشید تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم من امید هستم کودک با چشمانی که از خوشحالی می درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط عسل   |